339)موقت( صلح کردیم.)

ادم هایی که ادای درونگرایی رو درمیارن همیشه برای

من عجیب بودن.

اینکه درونگرایی رو یک ویژگی خاص در خودشون جلوه

بدن و دو روز دپرس بودن رو به اسم درونگرا بودن

به خرد بقیه بدت باعث میشه ذهنیت اشتباهی در بقیه ی

افراد شکل بگیره.

من در اطرافم دوستانی دارم که خودشون درونگرا

می دونند و در شبکه های اجتماعی به خصوص

اینستاگرام اصرار به جلب توجه از این طریق دارند.

صرفا به خاطر خیال خام با کلاس بودن اسم این ویژگی

رفتاری !

هفته ای یه بار نحوه ی برخورد با درونگراها رو

استوری می کنن! و به خرد ملت میدن! از اینکه درونگرا

نامیده بشن احساس شعف و شادمانی دارند!

اون ها در حالی خودشون رو یک درونگرا می دونند

که انجام برخی از رفتارها و گفتمان ها در شرایط آگانه

از عهده ی یک برونگرا هم خارجه!

شخصیت عمومی و شخصی یک فرد درونگرا

ازهم تفکیک شده ست.

و اگر شخصی صرفا به خاطر خصوصیات رفتاریش

تنهاست دلیل بر درونگراییش نیست.

ادمی که نمی پذیره، درون گرا نیست!

آدمی که هیچ تلاشی نمی کنه و منتظره اتفاق خود

ش بیفته درونگرا نیست!

آدمی که از نظرات بقیه سوبرداشت می کنه

و خودشو حواله میده به دلنازکی و زود باوری

درونگرا نیست!

صرفا هیچ ادم دلنازک، احساسی درونگرا نیست!

ادامه ی نوشته

338) عکس

عکس پروفایل اینستامو عوض کردم.

فتبارک الله احسن الخالقین از این بنده خلاصه😅

دیگه چه کنم،خودم از خودم تعریف کنم 🤣

337) تو به شعرهایم رسیدی و یک جهان با من مهربان شد!

برای خودم چای ریختم

و رفتم نشستم در بالکن.

هوا سرده و خودمو پیچیده م در پتوی پنبه ای

مورد علاقه م.

امروزو مرخصی گرفتم.

داشتم بی توجه و در عالم خودم چای می نوشیدم

و به اندک رفت و آمدِ آدم های پایین نگاه می کردم

که چشمَم خورد به کسی که بی هوا سرشو آورده بالا

و لبخند میزنه و دست تکان میده.

من هم برایش دست تکان دادم.

پشت سر او دیگری هم با کمی درنگ سرشو آورد بالا

لبخند زد و دست تکان داد!

من هم برایش دست تکان دادم.

کسی از سر کوچه وارد شد با آن ها دست تکان داد.

من هم برایش دست تکان دادم.

انگار لبخند و دست تکان دادن در هوای کوچه پیچید

و به هر کس که می رسید سرایت می کرد

بی آنکه همو دیده باشند!

و کم کم کوچه تبدیل شد به اندک ادم های در رفت و امد

سربه هوایِ دست تکان بده!

یاد شعری از شمس لنگرودی افتادم که سروده:

برنمی گردند شعرها

به خانه نمی روند

تا برگردی و دست تکان دهی!

336)

335) حق و حقوق ستاره

پیج یه وکیلی رو دنبال می کنم که معمولا سوال های

سه گزینه ای حقوقی می پرسه.

بعد سخت ها!

یه وقت هایی مجبورم یه سری کلمات رو سرچ کنم

معنیش رو بفهمَم و اما وقتی که بفهمَم..

همه رو درست می زنم.

لیدیز & جنتلمن

تو زندگی بعدی یک ستاره شناس حقوق دان هستم.

قیمه ها هم که ریخت تو ماستا به هرحال :)))

334)خاطرات را به یاد می آورم ولی حسشان را نه!

اگر کسی روزی بر دَر تو کوبد

و تو را بگوید که از من خبر آورده

مبادا باورش کنی! یا گمان بَری که او خود منم!

آخر به در کوفتن با نازکاری من هموار نیست.

حتی دَر اگر آن دَر ناپیدای آسمان باشد.

اما تو اگر بی‌آن‌که بشنوی بر در بکوند

سوی دَر آیی، درنگ مکن! دَر بُگشایی!

آن منم! یا از من خبر آورده!

کسی که به انتظار ایستاده

و گویی بیم به دَر کوفتنش هست.

من از دریچه ی قلب تو وارد میشم!

_ فرناندو پسوآ _

333) آلرژی

در یکی از دوره های دوستانه مون چند ماه قبل

یهو بحثِ جمعی رفت به سوی آلرژی!

و هرکسی داشت رسما به صورت خودزنی،

ثابت می کرد آلرژی کدومشون بدتر و عجیب تره!

منم یه گوشه واسه خودم ساکت و با لبخند

داشتم نگاه می کردم و تو بحث هیچ مشارکتی نداشتم.

در این بین، چشم یکی از دوستای خیلی نزدیکم افتاد

به من و همه رو ساکت کرد و گفت:

لادن جون ببخشید ما داریم کنار شما عرض اندام

می کنیم ها😏🤣

گفتم: والا من هم داشتم نگاهتون می کردم ببینم

کِی قرار خجالت بکشین،مادر آلرژی ایران اینجا نشسته

و شما دارین تو سر کله هم میزنین 😂

خلاصه که این عکس فعلا باشه اینجا برای اثبات حرفم

که نمی دونم باز به چی آلرژی دادم🧟‍♂️😒

332) خاموشی.

انگاری سوگل خلیق هم با کاوه راد به هم زد و

تا جفتشون روبه راه بشن باید شعرهای غمگین کاوه رو بخونیم.

اخه ببین چقدر قشنگ نوشته :

تلخ کنی دهان من

قند به دیگران دهی!

331)ترانه ی بَر ناگشته.

یکی از ترانه های مورد علاقه م از اوی مُرده رو

که همون موقع ها خیلی هم بهش می گفتم خودت بخون!

و به کسی نده.

رو بالاخره داد به یکی و خونده.

البته خیلی وقته اما

من همچنان اون ترانه رو با صدای اوی مُرده تجسم

می کنم.

این ترانه می تونست شاهکار زندگی هنریش باشه.

اشتباه کرد.

اشتباه کردی اوی مُرده.

330) همینه که هست.

وقتی یه چیزی همون اول نشونه های اشتباه بودنش

هست.

هرچقدر هم تزیین بشه بازم اشتباه باقی می مونه.

یعنی نزدیکه دیگه اینو رو پیشونیم تتو کنم جدی!

وباز جدی تر حس می کنم این جمله ی گهربار سگ

کی باشی رو از روی واکنش من نسبت به کسی که از سه

روزپیش تا به همین الان یک ریز داره با پیام های نصفه

کارش رو اعصابم میره تا صدامو دربیاره ساختن.

پس در نتیجه: سگ کی باشی عزیزم:) با احترام😊

329) پیلاتس.

امروز مربی خودمون نیومد و مربی جایگزین داشتیم.

حرکات خیلی سختی رو تمرین کردیم.

یکی از این حرکات ساید پلانک با کش بود.

و من بالاخره تونستم بدون اینکه تعادلم به هم بخوره

و لگنم بچرخه این حرکتو انجام بدم.

مشکل اصلی من تنفس هست.

و وقتی متمرکز میشم روی حرکت

یادم میره تنفس پیلاتسی انجام بدم!

امروز، اما بالاخره تونستم همزمان دم و بازدم

30 درصدی داشته باشم و سُر نخورم.

یه چیز جالب دیگه برای خودم:

تعادل تی رو بدون استفاده

از ابزار (چوب) انجام دادم و این یعنی عضلات چهار

سر رانم پیشرفت شگرفی کرده.

من با ورزش بیگانه نبودم و نیستم.

اما هیچ وقت فراموش نمی کنم

اون روزی رو که با پیلاتس آشنا شدم.

ممنون سِر جوزف پیلاتس!

ممنون برای آفرینش این ورزش!

328) فراموشی

یادمه می خواستم اینجا یه چیزی بنویسم

حالا چیز خاصیم نبود ولی رمز دار.

نمی دونم چه دلیلی واسه خودم آوردم و نَنِوشتم!

الان به خاطر همون دلیل که یادم نمیاد نمی نویسمش.

چون انگار همون موقع فکرامو کردم و تصمیمو گرفتم

و قانع شده بودم!😂

327) ورقِ برگشته!

آدمی که دلش نمی خواست با من حرف بزنه...

تبدیل شده به آدمی که دلش می خواد خیلی باهام

حرف بزنه!

ولی من دیگه دلم نمی خواد!

326)می رسم به جهان زنی که نیمه شب از باغ سیب برگشت!

دیروز رو مود خوب خودم بودم.

از ریز و درشت اتفاقات روز با مود خوب و مهربونم!

گذر کردم.

در محل کار به فردی نچسب لبخند زدم

و یه جا حتی زیاد روی هم کردم و گفتم :

فلان فایل رو دارم اگر نیاز داشتی بهم بگو!

در مسیر برگشت به خانه بخشی از مسیر رو پیاده روی

کردم .

قلموی صفر دسته بلندی رو به سلیقه ی فروشنده خریدم

تا سرفرصت نقاشی بکشم!

به خانم به ظاهر نیازمندی که سر راهم باگردنی کج

سبز شد و درخواست مبلغی پول داشت ،کمک کردم..

چرا که داستانش رو درباره ی فرزندان ناخلفش باور کردم

فرزندانی که او رو از خانه اش بیرونش کرده بودند!

هنوز چند قدم هم از من دور نشده بود که

با سنارویی مشابه سراغ فردی دیگه رفت!

براش در دلم آرزوی آرامش و عزت نفس کردم

و این کلاهبرداری کوچک هم حتی ذره ای مود خوبم

راپایین نیاورد!

درادامه ی مسیر سوار تاکسیِ راننده ی بداخلاقی شدم

که لحظاتی قبل از سوار شدن فریاد کشیده بود

درو آرام تر ببنید! عجب گرفتاری شدیم!

درواقع چند دقیقه بعد ،پس نگرفتن مابقی پولم و ادای

جمله ی موبانه: قابل نداره خدمتتون باشه !

او رو به فردی مهربان تبدیل کرد که بدرقه ام شد:

خیابان شادی،بفرمایید دخترم سلامت باشید.

از هیچ کامنتی در اینجا و آنجا ناراحت نشدم!

و به طور کلی هیچ چیز و هیچکس تاثیر مهمی

در تغییر مود خوب من نداشت .

امروز هم مودم مثبت هست ولی نه به اندازه ی دیروز!

دیروز اما..

دیروز...در دوست داشتنی ترین حالت و ورژن

خودم بوده ام!

325) صدا

فکر کنم فقط منم در جهان هستی

که از صدای شهره آغاداشلو بدم میاد😐

ببین بدم میاد نه خیییییلییییی بدم‌میاد.


بعد نوشت:

یکی به رگ غیرتش برخورد طومار نوشته برای من

خصوصی😐

خواستم بگم همون اولشو خوندم دیدم بی ادبی

به انتها نرسید‌ اگه بنویسم یه نفر دیگه هم هست

صداش رو دوست ندارم،فکر کنم از عصبانیت بمیری

اگه بفهمی کیه😂😐

بابا خیلی هام صدای منو دوس ندارند سلیقه ست دیگه😒

325) هِلن کلر.

امروز داشتیم درباره ی قدرت اراده، پشتکار و نبوغ

در شرایط به ظاهر و باطن حاد گفتگو می کردیم.

تصورم این بود عنوان کردن اسم هلن کلر می تونه

گزینه ی خیلی خوبی در روند گفتمان باشه.

(اینجوری که حالا موقعشه)

اما بعدش_ باورم نمیشد دختراها و پسرهای

بیست و دوسه ساله ای روبه رو نشستند

که نصف به نصف تا به حال اسم هلن کلر به گوششون

نخورده!! چه برسه که چرا نبوغ؟ چرا اراده؟

چرا محدودیت!

324)هر کجا هستی،به یاد من باش من با تو چای نوشیده ام،سفرها کرده ام،از جنگل، از دریا شعرها نوشته ام!

دلم می خواست ویوو این ور اتاق هالم رو بهتون نشون

بدم که مثل یک جنگل کوچولو درستش کردم.

آفتاب زمستانی هم از پنجره راهشو پیدا کرده

و برگ ها و گل برگ های دختر های منو با لطافت نوازش

می کنه. واژه ی جنگل کوچولو رو از صحبت های دوستم

وام گرفتم.

روز اولی که پاشو گذاشت اینجا گفت:

انگار وارد یه جنگل خیلی کوچولو شدم.

چقدر به دلم نشست و حالمو خوب کرد و آرزوم رو برآورده!

و از اون روز به بعد، این طرف مشرف به پنچره !

برای ما اسمش شد : جنگل کوچولو :)

323) ای آسمان ها! ای پوشیده از ستارگان در کاسه ی چشمان من!

عشقم را در سرم دفن کردم

و مردم پرسیدند

چرا سرم گل داده‌ است؟!

و چرا چشم هایم مثل ستاره‌ها می‌درخشند؟!

_هالینا پوشویاتوسکا_

322) صبح بیهوده

یه بار توی وبلاگ حسین به یه جمله برخوردم که

از یکی از دوستای وبلاگیش نقل قول کرده:

یهو میام به خودم و می بینم یه بی مصرفم.

حالا نه به این شدت که نویسنده عنوان کرده در من،

ولی یه وقتایی درکش می کنم.

ادامه ی نوشته

321) وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون/ آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش.

من اینجوری فکر می کنم که

وبلاگ ها اینجوری هستند که باید به هم بیان!

حالا لازم نیست آدم هاش به هم بیان!

همین که نوشته باعث بشه دوجا حرف بزنی ،این به هم

اومدنه!

(همین الان از اپارتمان روبه رویی یکی عربده کشید

ماماااان، نمی دونم چرا!ولی خواستم در جریان باشین😂)

داشتم می گفتم: گاهی هم نوشته ها به هم میان،قوی

هستند؛ که ارتباط برقرار بشه اما ادم هاش زورشون بیشتر

هست و نوشته ها رو قایمَکی تا مدتی یا تا ابد خاموش

خواهند خوند.

قبلا هم گفتم من دوتا وبلاگ رو خاموش می خونم

و هربار تحسین برانگیزتر میشن. یکیش باز بیشتر.

(حالا این وسط سواستفاده کنم اگه کسی منو خاموش

می خونه میشه یه بار کامنت بده؟

البته کاملا درک می کنم اگه دلش نخواد.

فقط یه حس کنجکاوی گذراست.)

یه مورد دیگه هم هست گاهی نوشته ها اول ارتباط

می گیرین. ولی بعدا قهر می کنن!

(تاکید می کنم ،نوشته ها)

و چون زور نوشته بیشتر هست از ادم هاش...

اون ها هم ارتباطشون قطع میشه!

این پارت اخرو از عمد نوشتم.

چرا که همین اتفاق برای من سه بار اینجا افتاد.

و درگذشته که وبلاگ پربازدید تری داشتم،بیشتر

(دوباره در پرانتز بنویسم یکی انقدر سر همین مسئله

داره به من تیکه میندازه در وبلاگش و حرفشو میزنه

و ربط میده به پست هاش که مثلا با تو نیستم،مگه به

خودت شک داری! که فکر کنم اخر ناراحتی

قلبی بگیره. ولم کن بابا،نفس بکش!

میفهمَم با منی ولی کاری از دستم بر نمیاد😂)

خلاصه وبلاگ دنیای عجیبیه.

ولی نمی دونم چرا،نمی خوام خودمو لوس کنم

نازم رو بکشید( بکشید ولی باشه؟🤣)

حس می کنم دوباره دارم به پایان وبلاگ نویسیم

نزدیک میشم.

15 سال پیش،شروع شد، 8 سال خاموش شدم.

دوباره جان گرفتم و باز به خاموشی نزدیک.

می دونم این حس گذراست.

اما اگر پررنگ بشه چه کنم...

320) وقتِ تنگ.

امروز رفتم یه سری دامن های قدیمیم رو که دوخته بودم

درآوردم برای دوره ی پنجشنبه ببینم چی بپوشم،با چی

سِت کنم.

همه شون باید پلیسه هاش باز بشه!

می دونم دیگه من از فردا تو باشگاه خودکشی می کنم😐

319) sky bike

امروز صبح به دوستم زنگ زدم بریم دوچرخه سواری

در پارک. اومد دنبالم و رفتیم پارک بانوان

(خودمون دوچرخه نداریم.مجبوریم بریم جایی که داشته

باشه.)

فکر می کنم هشت/نُه ساله بودم،که هنوز دوچرخه رو با

یدک سوار میشدم.

هرچی پدرم میخواست بَرِش داره مقاومت می کردم!

یه بار گفته بود: پس این دوچرخه به درد نمی خوره!

و این ذهنیت در من وجود اومد که پس یه روز می رسه

که دیگه نمی ذاره سوار شم!

در حالی که من فقط

مثل همه ی بچه ها می ترسیدم بیفتم و زخم و زیلی بشم.


یه روز بابام صدام کرد،خودش در حیاط بود..

صدام کرد که بیام دوچرخه سواری!

رفتم دیدم دوچرخه م وسط حیاطه و یدک نداره!

تو عمل انجام شده قرار گرفتم.

می ترسیدم اگه بگم یدکش کو؟ بگه نمیخوایش؟

دیگه سوار نشو!

پس غرورم اجازه نداد حرفی بزنم.

سوار شدم .

پدرم گفت: این خط صافو بگیر برو!

هنوز یکم هم نرفته بودم خوردم زمین!

پام درد گرفت،برگشتم ببینم پدرم میاد سمتم بغلم کنه؟

هیچی! همون جوری ایستاد و بی تفاوت نگاهم می کرد!

غرورم نذاشت گریه کنم!

دوباره سوار شدم این دفعه افتادم لبه ی باغچه

پام خورد به تیزی خیلی درد اومد ،اشکم اماده ی سرازیر

شدن بود! اگر پدرم جلو میومد!

بازم یواشکی نگاه کردم ببینم میاد سمتم بغلم کنه؟

بازم همونجوری ایستاد!

غرورم نداشت گریه کنم.

سوار شدم! چند مرتبه بعدشم بازم افتادم

هی تکرار مکررات!

ولی غرورم نمی ذاشت گریه کنم.

تا خلاصه قلقش دستم اومد!

اخ از اون لحظه ای که قلقش دستم اومد...

و همون خط صافو بدون یدک رفتم!

همونجا پدرم بهم گفت: الان باید گریه کنی!

بچه بودم نمی فهمیدم چرا؟!

اما از روز بعدش همه چی تغییر کرد!

ممنون بابا🧿

رمزم دارید.(ادامه مطلب حذف شد.)

318) آشنای وارونه.

نمی دونم به سن شما هست یا نه.

ولی خیلی قدیم ترها که هاکوپیان (برند کت و شلوار

مردانه) هنوز اینستا و فلان وبسیار نیومده.

بود ، خیلی پیگیر وقتی ازش خرید می کردن

(حتی یه کمربند.)

تا نوه نتیجه طرف براش مجله می فرستاد.

بعد از این مجله های درست حسابی ،کیفیت عکسا عالی.

انقدر می فرستاد که ادم شرمنده میشد میگفت

اینا چرا مارو از سیستم پاک نمی کنن چی در

ما می ببینن؟:)) بریم یه چیز بخریم حداقل:)))

توی این مجله ها یه سری پسره خوش قیافه بودن

که ملت روشون کراش می زدن.

هیچ اثری هم ازشون نبود و فقط یه عکس بود

و هزاران دلداده.

از قضا پسرعمه ی منم دوماه با اینا تو پروژه ی

عکاسیشون همکاری کرد.

حالا هرچی من توی مدرسه میگفتم فلان پسره تو این مجله

پسرعمه ام هست مگه کسی باور می کرد:)))😐

حالا چرا اینو نوشتم؟

امروز یکی از مدلای هاکوپیان که دیگه سن و سالیم

ازش گذشته رو توی فروشگاه تمپل اینجا دیدم.

درجا شناختم،خیلیم بی مقدمه گفتم؟ هاکوپیان!

حالا انگشت اشاره م تو حلق یارو!😂

انقدر واکنشش جالب بود که نگم:))

انگار صد ساله که منو میشناخت.

گفت :صبر کن ژست بگیرم:)))

دستشو گذاشت تو کاپشنش و گفت: خودَمَم😂

هیچی می خوام بگم دنیا همینقدر کوچیکه.

ما ادم های ناشناسی هستیم که به چشم غریبه ها

یه روزی شناسایی میشیم.

غریبه هایی که از کنار غریبه دیگه عبور می کنه

و اشنایی وارونه رخ میده!

آشنایی وارونه شاهکار هنر و علم روان شناسیه.

من‌ سهم خودمو از امروز گرفتم.