167)تنها تو می توانستی،از میان کلمات مبهم،اسمم را صدا بزنی!و مرا هنگامی که خیلی غمگین بودم بشناسی!

رفتم سوپری سر چهار راه بعدی خونه مون خرید کردم.

تنها سوپری که کیسه پارچه ای داره!

و چه فکرِ بِکری!

متوجه شدم خواهرش پارچه هایی که نمیخواستنو

ساده دوخته و به صورت کیسه درآورده

و داده بهش تا بذاره توی مغازه ش.

و بعد او هم رو شیشه ش نوشته:

کیسه ی پارچه ای قابلتونو نداره ،حلالتون!

ولی اگه دوباره رد شدین برگردونین.

بعضیا واقعا آدم حسابین!

حالا اتفاق بامزه ی امروز:

چند باری هست میرم اونجا،امروز که کارتمو دادم

کارتمو زیر چشمی نگاه کرد اسمَمو از رو کارت خوند !

زمزمه کرد گفت :چه اسمتون قشنگه خانم، و دوباره

تکرارش کرد.(اسمَمو)

کارتمو گرفتم گفتم ممنون!

کیسه پارچه های شمام جالبن!این همه..!

خندید گفت ربطی نداشت ها. حداقل اسممو

می پرسیدین:)))

گفتم: اسمتون به من چه، ولی چرا دیگه..

یه قشنگی دادین ،یه قشنگی گرفتین!

گفت :چه رُک ! و کلی خندیدیم:))

166) در تکان خوردن دست هایم نقش داشتی! شاعر شدم!


روزی مرا خواهی شنید...

در شعرهایی که زمزمه می شوند...

و تو هرگز...

از شنیدنشان سیر نمی شوی! :)

165) شهرام K

عرضم به حضورتون که من یه زمانی خیلی

شهرام کاشانی رو دوست داشتم.هنوزم دارم:))

این خدابیامرز اهنگ میداد بیرون من خودمو

به آبو اتیش میزدم سیدی هاشو گیر بیارم.

اون موقع خلافی بود برای خودش

اونم سال هشتاد و چهار یا پنج اینا، فک کنم :)))

داشتم آهنگ گریه تو درمیارمش رو گوش میدادم...

راستشو بگم؟ اسم اهنگش جیگر هست:))))

ولی برای حفظ شان خودم که آخرشم با صداقتم

در همین لحظه... نگم دیگه:)))

ترغیب شدم مجدد کلیپشو ببینم.

این بشر چرا آخرای زندگیش اینکارو باخودش کرد آخه!

چه صدایی،چه ترانه ایی...

هنوز میمیک صورتش تو ادای کلمات!

و قیافه ش خاصه به نظرم.

اگرم رفتین دیدین و خاص نبود

از کسی که اون موقع ها هم دانشگاهیش

شاهین فلاکت بوده

و اُوِی مُرده هم رفیقش، روزگاری:))))

و ضربه ی اخر:

از بوتیک تهی تو سهروردی خرید می کرده...

نباید انتظار بیشتری داش که ها؟:)))

همینه که هست:)))))

164) ظاهر و باطن یک وبلاگ

می دونید،وقتی شما تصمیم می گیرید که

یک وبلاگ داشته باشید

یعنی تصمیم گرفتید برای نوشته هاتون یک خونه بسازید!

خونه هر روز رسیدگی می خواد!

سلیقه می خواد!

اینو کجا بذارم،چی رو با چی دکور کنم..

اگر کسی واردش شد، میزبان خوبی باشم و غیره...

رو می طلبه!

هرکدوم از این هارو انجام ندیم یه جای کار میلنگه!

(درسته؟شما هم این طوری فکر می کنید؟)

یک وبلاگی رو می خونم که نویسنده ی

خوب°نویسی داره! اما دریغ از سلیقه!

فونت کج و کوله ی بزرگ و کوچک ....

قالب نامیزان....

رنگ بندی بد!

میزبانِ مهمون گلچین کنِ تو بیا تو نرو! و....

اگر ناخوداگاه نوشته هاشو نمی خوندم

هرگز بارها و بارها به وبلاگش برنمی گشتم.

نوشته ها ی خوبش به وبلاگ بی سلیقه ش چربید!

لااقل اینو آفرین!

اما مطمئنم خیلی از خواننده هارو از دست داده و میده!

خودم باتوجه به سابقه ی وبلاگ نویسیم چون وسواس

فکری، روی ظاهر و باطنش داشتم و پدر بلاگفا رو درآورده

بودم با دستکاری توی همه چیش!

که آخرشم چی شه؟

وبلاگ هام بیفتن یه گوشه با قالب های پریده !

ترجیحا قالب که هیچی...کلا ساده برگشتم که

اگر کسی پاشو میذاره اینجا، ننویسه: این دیگه کیه!

درباره ی وبلاگی که خاموش می خونم!

چون خوب می خونمش

نمیگم :این دیگه کیه! بعضی وقتا البته میگم:)))

اونم دلش میخواد به من بگه اگه یه روز خوندُم ،

یِر به یِر شیم:)))

بارها خواستم براش کامنت بذارم و بگم:

تو نویسنده ی خوبی هستی ولی به اینجا برس تورو به جد

بلاگفا!

اما پشیمون شدم!

شاید همون جور که من با وبلاگم اینجوری راحتم!

اونم اینجوری راحته باشه !🤷‍♀️

البته ناگفته هم نمونه مدل جواب دادنش و ندادنش حتی!

به کامنت ها هم بی تاثیر نیست!

من از اونجور ادمام که رو مود خوبم نباشم

یکی بگه بالای چشمت ابروئه، دعوام میشه:)))


اینم به من بگین لطفا:

ایا فونت من برای شما مرتب...

با فاصله گذاریِ درستِ کلمات و جملات...

و همچنین خوانا نمایش داده میشه؟

نکته نوشت:

اینو می دونم که ایموجی گوشی ها با تنظیمات بلاگفا

هم خونی نداره و ممکنه برای بعضی از دوستانی که از

لپ تاپ یا کامپیوتر استفاده می کنن،

ایموجی ایی نشون داده نشه!

ادامه ی نوشته

163) بترس نرگس

گویا نرگس آبیار قرار هست بر اساس رمان بامدادخمار

یکی از دلخواه ترینِ رمان هایی که خوانده م

و تاریخ بشریت اصلا:)))) یک فیلم بسازه!

فعلا که هرچی ساخته سرش به تنش اَرزیده!

باتوجه به محدودیت هایی که هست،

اگر نتونه حتی یک درصد از زیبایی این رمان

رو به تصویر بکشه!

شما شاهد باشین که اینجا نوشتم:

چنان نقدی براش می نویسم که کرک و پر نرگس که هیچ!

برگ های فراستی هم باهاش بریزه و شخص فراستی

ایستاده پنچ دقیقه برام دست بزنه!

حالا خود داند خانم آبیار. :)))


+همین متنو برای رمان محترم هم نوشته بودم.

دیدم ع؟ نه! دست گذاشته رو بامداد خمار اول، گویا!=))

162) بازگشتِ بلاک شدگان

این بازی همستر..

و سود فرا تریلیاردی تلگرام اصلا به من چه!

ولی اینکه گوسفند جویند تلگرام و یادم نیست کیه هم!

دیگه به من نَه چه!

از دیشب دارم فکر می کنم کیه!

ادامه ی نوشته

161) پَرش اینستاگرامی

یه 10 روزی درست و حسابی اینستاگرام نرفته بودم.

بخوام خیلی ریزشم تو مسائل درحالی که ربطی هم بهم

نداره ولی تو چشم و چار ماست این هر روز.

باید بگم که: اُوِی مُرده با دوست دخترش بهم زده انگار.

معین زد هم که نمیفهمَمش! دیوونه شده انگار تَر!!!

160) موقت دوم

ما از تبار رفتگانیم.

پ.ن:

میام میخونمتون به مرور و کامنت میدم.

ببخشید که تایم زیادی نمی تونم بذارم،فعلا.

ادامه ی نوشته

159) موقت

* ناراحتم و دلَمَم میخواد ناراحت بمونم، تا یادم نره.*

دیروز اینجوری 👆 بودم!

ولی صبح که بیدار شدم اثری ازش نبود.

دیگه ناراحتم نمیکنه!

اویی که یه زمانی ناراحتیش رو بو میکشیدم!!

یه نفر هم جرات کرده خصوصی پرسیده از همسرت ناراحتی؟

پاسخ: با اینکه باید بنویسم به شما ربطی نداره!

اما جراتتشو دوس داشتم:))))

خیر،ایشون تنها کسیه که ناراحتَم هم بکنه فدای سرش.🧿🧿

158)واقعیت اینه که اکثر آدم ها می دونند که دارند ناراحتِت می کنند!

یه بار خودم میخواستم یه چیزیو برای یکی توضیح بدم

حس می کردم اگر بهش بگم خیلی کمکش می کنه!

لااقل تکلیفش با من و هرآنچه که مربوط به منه

مشخص میشه!

نه من، با اطرافش حتی!

درحالی که من آدم حرف بزنی نیستم،اونم در همچون

موردی!

به هرحال قبلش براش یه پیام بلند بالا نوشتم

و خواستم :دلیلش؟

درجوابش فقط یک گل گذاشت و چند نقطه!

و وقتی درادامه نوشتم: فعلا همیناااا

که کِش داده باشم زمانو...

چرا که منتظر و امیدوار بودم، دوکلمه بیشتر باهام

حرف بزنه.. فقط سین کرد و رفت!

حالا همین آدم چیزی رو که روزی خودم با رغبت

قرار بود براش تعریف کنم، رو ازم سوال پرسیده!

حرفی که باید یه روز ....

از دهن خودم!

با علاقه ی خودم !

با رغبت!

حس خوب!

وهرآنچه که منتقل کننده یِ یک خاطر جمعیِ ابدی ازسوی

من میشد ! رو می شنید...

دیگه هرگز نمیشنوه!

من می دونم این بلاتکلیفی او رو از پا درمیاره ...

می دونم و کاری از دست من برنمیاد!

به قول شاعر:

آن روز که همه ی بهانه ها را یکجا

به دستت دادم ....

لااقل یکی از آن ها را برای امروز پس انداز می کردی!

157) بنجامین

نمیدونم این بچه م،بنجامین کلیک کنید....

چرا جدیدا برگ درمیاره روش هیچ نقش و نگاری نداره!

اینو واسه یه گلفروشی فرستادم تا بهم دلیلشو بگه

شونصدتا شکلک خنده فرستاد!

و نوشت براتون توضیح میدم و همچنان منتظرم.😒

156)  گیلتی پلژر

یه وبلاگی رو میخونم که اصلا دوست ندارم بخونمش!

ایشالله خدا شفام بده:))

155) رادیو شب

پیج رادیو شب رو سال هاست دنبال می کنم!

مدتی هست که استوری های طنز بی مزه منتشر میکنه!

که به نظرم اصلا در شان پیجش نیست!

ناراحت شدم برا ادمینش!

بعد نوشت:

ادامه ی مطلب پاسخ رادیو شب هست!

الان کمتر ناراحتم! ولی کامل برطرف نشد.

حوصله نداشتم بگم زردن.

بعدتر نوشت:

پاسخ داد.

ادامه ی نوشته

154) فرندز

بین منو یکی از دوستام اینجوری شده که:

من میدونم که تو میدونی ولی تو نمی دونی که

من می دونم:)))

153)بگو دوباره به این جهان باز خواهیم گشت!و مرا حتی اگردرخت گیلاسی آفریده شده باشم خواهی شناخت!    

ساعت یک و چهارده دقیقه ست و نمیدونم چرا یادم اومد

اینو بنویسم!

فکر کنم من از اون دسته ادما باشم که شبیه خیلی هان!

برای بار دوهزارو پانصدو بیستم...

باز یکی دیگه بهم توی خیابان گفت چقدر آشنام.

152)از تبار رفتگان!

من در رد و بدل کردن پیام ها آدم حواس جمعیم!

حواس جمع هستم چون برای خودم هم مهمه که وقتی

وقت و انرژی میذارم!

یا اصلا نه!

سوالی می پرسم جواب دریافت کنم.

حتی وقتی رنجیده هم باشم!

عصبی هم باشم بازهم امکان جواب دادن، دارم!

برای همین خیلی برام سخت بود جواب این پیام رو ندم...

به قول شاعر:

نخواهی فهمید!

درکم نخواهی کرد...

یک شب فراموشم میکنی...

فردایش به یادت خواهم آمد!

151) برای رفیق و رفقا!

رفیق نامی برام خصوصی نوشته:

"من هم دیگه دارم طولانی می نویسم و دلش نوشته

کوتاه میخواد تا خواننده بمونه "

اولا:ممنون که خواننده ای ولی نظرت و عمومی بگو!

ناراحت نمیشم بابا!

ثانیا: اخه هرازگاهی حرفم زیاد میاد خوب

پس مثل سابق بخش، بخش بنویسم!

یکم تعلل می کردم دراون سبک، آخه یه بخش بنویسم،

کِی حال پیدا کنم برم بخش بعدی با خداست:))

همه ش حرفام نصفه و نیمه میمونه!

ثالثا:شاید طولانی بنویسم ولی بامزه م دیگه! باشه؟؟:)))

150) اتفاق ناگهانی

بیزارم و بیزار باشید!

از کسانی که وقتی با کسی هم عقیده نیستن

و یا چیزی برخلاف اون چه که تصور میکردن پاسخ

میگیرند...

ادامه ی نوشته

149) لبخند میزنم به شعرهایی که غمگین اند وهمه برای شاعرش دست می زنند!

یه چند روزی بوده که سرحال نبودم.

کلا بهار ماه جالبی برام نیست درحالی که زیباییش

موردعلاقه مه.

اونم برمیگرده به رَنجم.

ادامه ی نوشته

148) بدقولیِ طولانی!

از یک انلاین شاپ خرید کرده ام، دوتا پیج داره!

یکی آرایشی بهداشتی، یکی هم پوشاک.

قبل تر هم از پیج ذکر شده ی اولی خرید کرده بودم.

و مجدد هم الان از دومی خرید کردم....

شاید باورتون نشه

شده بیست روز که بسته ی پستیم به دستم نرسیده!

کد رهگیری هم نداده!

و بیست دقیقه پیش تو پیج اول استوری گذاشته:

سلام سلام جواب سلام واجبه ها!

اقا

بعد نوشت: جواب داد:)))

میگم نوشتن برام اومد داره،که:)))

اگر آرزویی ،خواسته ای چیزی دارین،دخیل قبول میکنم:))

147) 142!

در پست 142 از یک پلن چینی صحبت کرده بودم

و عاصی از اینکه نمی دونم چیکار کنم و از کجا آغاز!

صبح که بیدار شدم در یک حرکت انتحاری

یکی از این "نمی دونم چه کنم ها" رو انتخاب کردم،

و دارم میرم تو دِلش!

انرژی مثبت ها بفرستین:))

146)Road to Avonlea / Dr. Quinn, Medicine

در زمان کودکی من دو سریال بخش میشد

به نام قصه های جزیره و پزشک دهکده!

به حدی این سریال هارو دوست داشتم که

(اگر اشتباه نکنم)

روزهای زوج ساعت چهار بعد ازظهر و نه شب

به ترتیبِ بالا، از شبکه ی دو منتظر تماشاشون بودم.

هیچ کدوم از این سریال ها به اتمام نرسید!

یعنی چند قسمت اخر کلا پخش نشد!

و تازه قسمت های ماقبلِ پایانی هم انقدر سانسور میشد

که کل فیلم اونم با تیتراژ نیم ساعت! فقط...

به نمایش درمیومد!

بچه بودم و متوجه نمیشدم چرا شروع نشده تموم شد

خوب:))

این دو سریال رو به زبان اصلی دانلود کردم

و هرشب تماشا می کنیم.

هر اپیزودی که میبینیم!

من برمیگردم به اون سال ها!

یه بار میشم فیلیسیتی کینگ!

(برخلاف همسن و سال هام که سارا استنلی رو دوست

داشتن.)

یه بارم دخترکوچولویی که قرار وقتی بزرگ شد

بشه: دکتر کووین:)

145) بی دلیل

من از ستین (خواننده) بدون هیچ دلیل و منطقی بدم میاد!

خواستم درجریان باشین:)))

144) زمان علف خرس نیست،عزیزم :)

چند روزی ننوشتم که تصمیم بگیرم اصلا

اینجا بنویسمش یانه!

و در نهایت چون دلم آروم شد و هیجانش کم

دیگه ترجیح میدم ننویسم.

اما زمانی که پست 82(کلیک) رو می نوشتم

واقف بودم که روزی اتفاق میفته!

چرا که همیشه منتظرش بودم.

ولی نه اینقدر زود.

+میگم نوشتن برام اومد داره...اینجاست!

143)مرا ببخش عزیزم!حتی جرأت ندارم مسئولیت ویرانی تو را به عهده بگیرم.

احساس می کردم این مدت اینجا زیاد غرغر کردم...

هی این چرا اونجور...اون چرا اینجور...

کِی پس فلان جور...چرا نه، چرا اره و....

بعضی وقتا که حوصله کنم یا همسرم بخواد گلچین شده

براش می خونم.

امروز بهش گفتم: به نظرت من اینجا زیاد غر غرو بودم؟

گفت: تو همه چی رو میریزی تو خودت و ...(خصوصی)

به نظرم غرغر نکردی! فقط حرف زدی!

حرفایی که دلت میخواست شعر کنی ....

یا داد بزنی رو نوشتی!

نوشتنو بلدی...خیلی هم بلد نباشی کارتو راه میندازه!

راستش خیلی بهم چسبید! ممنونم ازش.

راست میگه من ادم حرف بِزنی نیستم.

یعنی هستم...مگر اینکه لجم دربیاد!

اون وقت رُک میشم و برام مهم نیست هیچی

و حرفمو میزنم.

ولی بیشتر اوقات شنونده م..

اصلا همین شنونده بودنم باعث شد سال ها بتونم با

ننوشتن کنار بیام.

ادمی که روزگاری به اندازه ی یک عمر می نوشت!

رفت و خاموش شد!

باخودم فکر می کنم من اگر همون سال!

سالی که فقط خودم می دونم درباره ش! می نوشتم...

و خالی می کردم خودمو! حتی توی دفتر خاطراتم!

یه سری تصمیمات رو نمی گرفتم!

پشیمون نیستم ها! ولی اون رنج عمیقو تجربه نمی کردم.

به قول شاعر:

من نگرانم، همان یک باری که اثری از من بی نشان منتشر

شده... تو آن را خوانده باشی؛ و نفهمیده باشی

شاعرش چه کسی است...!