یه بار خودم میخواستم یه چیزیو برای یکی توضیح بدم

حس می کردم اگر بهش بگم خیلی کمکش می کنه!

لااقل تکلیفش با من و هرآنچه که مربوط به منه

مشخص میشه!

نه من، با اطرافش حتی!

درحالی که من آدم حرف بزنی نیستم،اونم در همچون

موردی!

به هرحال قبلش براش یه پیام بلند بالا نوشتم

و خواستم :دلیلش؟

درجوابش فقط یک گل گذاشت و چند نقطه!

و وقتی درادامه نوشتم: فعلا همیناااا

که کِش داده باشم زمانو...

چرا که منتظر و امیدوار بودم، دوکلمه بیشتر باهام

حرف بزنه.. فقط سین کرد و رفت!

حالا همین آدم چیزی رو که روزی خودم با رغبت

قرار بود براش تعریف کنم، رو ازم سوال پرسیده!

حرفی که باید یه روز ....

از دهن خودم!

با علاقه ی خودم !

با رغبت!

حس خوب!

وهرآنچه که منتقل کننده یِ یک خاطر جمعیِ ابدی ازسوی

من میشد ! رو می شنید...

دیگه هرگز نمیشنوه!

من می دونم این بلاتکلیفی او رو از پا درمیاره ...

می دونم و کاری از دست من برنمیاد!

به قول شاعر:

آن روز که همه ی بهانه ها را یکجا

به دستت دادم ....

لااقل یکی از آن ها را برای امروز پس انداز می کردی!