167)تنها تو می توانستی،از میان کلمات مبهم،اسمم را صدا بزنی!و مرا هنگامی که خیلی غمگین بودم بشناسی!
رفتم سوپری سر چهار راه بعدی خونه مون خرید کردم.
تنها سوپری که کیسه پارچه ای داره!
و چه فکرِ بِکری!
متوجه شدم خواهرش پارچه هایی که نمیخواستنو
ساده دوخته و به صورت کیسه درآورده
و داده بهش تا بذاره توی مغازه ش.
و بعد او هم رو شیشه ش نوشته:
کیسه ی پارچه ای قابلتونو نداره ،حلالتون!
ولی اگه دوباره رد شدین برگردونین.
بعضیا واقعا آدم حسابین!
حالا اتفاق بامزه ی امروز:
چند باری هست میرم اونجا،امروز که کارتمو دادم
کارتمو زیر چشمی نگاه کرد اسمَمو از رو کارت خوند !
زمزمه کرد گفت :چه اسمتون قشنگه خانم، و دوباره
تکرارش کرد.(اسمَمو)
کارتمو گرفتم گفتم ممنون!
کیسه پارچه های شمام جالبن!این همه..!
خندید گفت ربطی نداشت ها. حداقل اسممو
می پرسیدین:)))
گفتم: اسمتون به من چه، ولی چرا دیگه..
یه قشنگی دادین ،یه قشنگی گرفتین!
گفت :چه رُک ! و کلی خندیدیم:))
+نوشته شده در ⏰️12:46 به نویسندگی بَرگ 🍁
|