117) The guardian

بلاخره تونستم آپلود کنم.

خلاصه این بلاگفا یه روی خوب نشون داد.

این بخش از کتاب ،قسمت مور علاقه م هست...

صفحه ی کتاب رو آپلود کرد که حق مطلب ادا بشه:)

رمزهم میام براتون می نویسم...

گل یاس جان: پست 111با اون رمزی

که خودت بهت داده بودی،در قسمت ادامه مطلب رمز

این پست رو میذارم.می تونی دریافت کنی.

The Guardian (116

دارم یه رمان می خونم به نام The Guardian!

ترجمه ش موجود نیست.

یه بخش از کتاب همون اوایل، نامه ای هست که جیم

به جولز نوشته و از هارولد می خواد وقتی که دیگه

در این دنیا نیست به دست معشوقه ش برسونه!

نامه ای کوتاه و زیبا!

اینو خوندم برای بکگراندش یک موسیقی انتخاب کردم!

(البته مجبور شدم کمی سریع بخونم به خاطر طولانی

نشدن ضبط.)

میخواستم بذارمش اینجا!

آپلودم هم کردم ولی پِلی نمیشه! نمی دونم چرا...

هیچی دیگه خلاصه محروم شدین از شنیدن:)))

115) راهی اندک،با آدم های اندک!

اینکه یهو همه نیستن از بلاگفاست فکر کنم...

همینش بده!

یه روز همه هستن و یه روز هیچکی نیست!

ارتباط و دوستی هاش اینجوریه...

درحالی که فکر می کنی دوست های خوبی داری!

در یک چشم بهم زدن دیگه نداری!

همینشو دوس نداشتم که یه روز رفتم.

114) وقایع.

1) من نسبت به مامانم اصلا عددی محسوب نمیشم

در چال لپ داشتن!! رسما واسه من کم رنگه حتی:))

ولی امروز صبح که رفته بودم بانک یه دختر شاید بیست

دو،سه سالِ متصدی! از پشت باجه بهم گفت:

وای میخندی چال داریییییی(همین جوری ی رو کشید).

خیلی سعی کردم جلو خنده مو بگیرم و گفتم اره یه

کمرنگشو دارم!

و سریع فیشو دادم که کارمو انجام بده.

بدجنس طور :)) خودشم خنده ش گرفت، فهمید:)))

2) انقد امروز همه کارام هل هولکی بود که پامو نمیدونم

به کجا زدم و کبوده!

3) الان نشستم،تایپ می کنم، درحالی که اخرین کارم

(سالاد درست کردن) رو هم انجام دادم و منتظرم دوستم

هستم تا بیاد.

شام می مونه!

113) از همه ی بهار...

میرم توی بالکن..

به آدم های اون پایین نگاه می کنم...

مهم نیستن!

سرم تا جایی که بتونم می برم سمت آسمان!

چشم هامو می بندم.

به خودم میگم:

نفس بکِش!

از امروز هست که بهار آغاز شده!

و چه می دونن این آدما که من چی میگم...

گرمای آفتاب ،روی پوستم...

نورِ آفتابِ توی صورتم...

شعری از سیروس اتابارو به خاطرم میاره:

پس از این....

هر نور لطیفی که مرا لمس کند،تو خواهی بود!

می دونم یه جایی دور از اینجا و نزدیک به اینجا

خوشحالی و به آرامش رسیدی...و همین کافیه!

تولدت مبارک...

ای زاده شده در قشنگ ترین روز، از زیباترین ماهِ خداوند!

و ای رفته در عطرآگین ترین فصل او!

112) فردا اولِ بهاره!

می نویسم و پاک می کنم،

ثبت می کنم، دیلیت...

ببین من خیلی منتظر فردام...

خیلی!

شایدم فردا ننوشتم!

شایدم یک کلمه نوشتم!

خلاصه اصلا نوشتن یا ننوشتن من مهم نیست.

فرداست که مهمه!

فرداست که تازه بهار شروع میشه:)