امروز زیاد در بلاگفا بودم.

درست مثل قدیم ها...

زیاد معاشرت کردم و منو بُرد به گذشته!

نه اینکه کارو بار نداشتم نه...

اتفاقا روز شلوغی داشتم اما باز هم اینجا بودم.

راستش رو بخواهید الان باید می گفتم دلم میخواد

برگردم به اون روزها!

ولی این طور نیست!

یه چیزی در من گم شده! مُرده!

همین بود که نوشتم

از آن پس ...

من قلبی دارم که آرزو نمی کند

چشمانی دارم که خاکستری میبینند...

دهانی دارم که آتش بلعیده و نفسش خفته است!

و پاهایی که ردّ آن داغ به جا میگذارند!

بعد از تو این منم!

آنکه هرگز نتوانست..

از خیابانی که ترکش کرده ای به اشتباه هم که

شده، بگذرد!!

و رفتم!