از امروز صبح زود تصمیم گرفتم که امروز رو

هیچ کاری نکنم.

هیچ جا هم نمی رم.

میرم توی بالکن و تو گرمایی که نورش می ارزه روی

صورتم بشینه

یه استکان چایی می نوشتم!

چند سال پیش دختر داییم یه عکس تو ماشینش

ازم گرفت که داشتم بیرون رو نگاه می کردم شیشه

پایین بود و موهام بلند.

باد می وزید و یه عکس هنری کمی تار ثبت شد!

پریروز گذاشتمش پروفایل و پیام ناشناسِ برای من شناسی

اومد:

قهر کردی و ندانستی چه بر سر این ویران شده آمد!

نوشت قهر! درست میگه!

به قول شاعر:

همین مجازات تو را بس

که من دیگر تورا

آن طور که می دیدم..

نمی بینم!