279) گربه خان.

این صحنه ای که امروز صبح دیدم،(پست پایین)
هنوز رو اعصابمه.
از بس که رو اعصابه امروز هرچی گربه دیدم براش غذای
گربه گذاشتم.
اصلا از عمد غذای گربه بردم تا چشم یارو از حدقه
دربیاد در دنیای موازی!
اومدم خونه،دیدم گربه ای که معمولا رو کاپوت یا سقف
ماشین ما میشینه روی ماشین همسایه نشسته،
برا اونم جلو در آپارتمان کلی غذا گذاشتم
و گفتم همه شو تنهایی نخور برو دوستاتم بیار بعدا.
تا کور شود هرآنکه نتواند دید.
و آخیش !
+نوشته شده در ⏰️20:11 به نویسندگی بَرگ 🍁
|