صبح که ارکیده رو برده بودم انواع و اقسام گل فروشی

های موجود در شهر:)))

مامانم تماس گرفت که کجام؟

گویا به خونه زنگ زده بوده و برنداشتم.

گفتم: اسیر اُرکیده! از این گل فروشی به اون گل فروشی.

گفت: پس حالا که بیرونی برگشتنی برو خونه مادربزرگ.

اخه خانم خانوما مربای بادمجون پخته!😊

و داره بین همه مون پخش می کنه.دُورش بگردم🧿😊

ساعت 12 این حدودا رفتم پیشش،

در رو باز کردم،( ما خودمون کلید داریم)

دیدم به به چه عطری راه انداخته.

تازه با واکرشم داره از اینور میره اونور و

خیلی کند در مسیر آماده سازی مرباهاشه.

گفتم چه کردی شما "ط" خانم😊

گفت اومدی؟ دایی همین چند دقیقه پیش رفت ندیدیش؟

گفتم: سهم منو ندادین که؟

غش غش خندید:)))گفت تو دوتا شیشه مربا داری😂

بوسش کردم قلبمو:)