286) یکی یدونه🧿
صبح که ارکیده رو برده بودم انواع و اقسام گل فروشی
های موجود در شهر:)))
مامانم تماس گرفت که کجام؟
گویا به خونه زنگ زده بوده و برنداشتم.
گفتم: اسیر اُرکیده! از این گل فروشی به اون گل فروشی.
گفت: پس حالا که بیرونی برگشتنی برو خونه مادربزرگ.
اخه خانم خانوما مربای بادمجون پخته!😊
و داره بین همه مون پخش می کنه.دُورش بگردم🧿😊
ساعت 12 این حدودا رفتم پیشش،
در رو باز کردم،( ما خودمون کلید داریم)
دیدم به به چه عطری راه انداخته.
تازه با واکرشم داره از اینور میره اونور و
خیلی کند در مسیر آماده سازی مرباهاشه.
گفتم چه کردی شما "ط" خانم😊
گفت اومدی؟ دایی همین چند دقیقه پیش رفت ندیدیش؟
گفتم: سهم منو ندادین که؟
غش غش خندید:)))گفت تو دوتا شیشه مربا داری😂
بوسش کردم قلبمو:)
+نوشته شده در ⏰️20:54 به نویسندگی بَرگ 🍁
|