امروز از اون دنده پاشدم.

ولی خودمو جمع و جور کردم و رفتم باشگاه.

ورزش حالمو خوب می کنه.

بااین حال خدارو شکر که باشگاه نزدیکمه وَاِلا نمی رفتم.

وقتی رسیدم جلوی جاکفشی اون خانمی که هر دفعه

منو میبینه خلاصه باید به چیزی بگه، رو دیدم.

از روی ادب سلام کردم و او به جای اینکه جواب سلامَم

رو حتی اول بده!

یه نگاهی به منِ کفش به دست انداخت و گفت :

چقدر صورتت خسته ست.انرژی نداری؟

چشمات چرا انقدر بی حالته؟

تو که جوونی. من همسن تو بودم...

واقعا احساس کردم اگه همین الان در خلوت

جلوشو نگیرم یقینا دیوانه میشم و حسرت می خورم

چرا امروز کاری نکردم که وِلَم کنه!

متوجه م که داشت هرچی می دید رو به زبان می آورد

برای بار هزارم!

و راست هم میگفت، واقعا خودمو کشونده بودم تا باشگاه

از بی حوصلگی!

چرا که دیشب میگرنم عود کرده بود

و اوجش ساعت 3 شب بود.

تا حدی که پلکهامو رو هم فشار میدادم

تا هیچ روزنه ی نوری نفوذ نکنه تو مغزم 😐

و جاش جرقه تو سیاهی مطلق می دیدم!

و همین نخوابیدن و کرخی بعد سردرد باعث شده

صورتم خسته به نظر بیاد.

هرچند الان که خودم برانداز کردم در آینه

دیدم ورزش روبه راهم کرده.

خلاصه...

تو ذهنم یه چیزی گذشت و تودلم گفتم به جهنم که

ناراحت میشه و به زبان آوردم:

خانم فلانی،با احترام من واقعا هیچ

تمایلی به معاشرت با شما ندارم.

منو میبینین روتونو اونور کنین. ممنون.

و اومدم داخل مجموعه!

کفشمَم اشتباهی با خودم آوردم داخل😐

یه نفس عمیق کشیدم و برگشتم دوباره بذارمشون

داخل جاکفشی دیدم هاج و واج ایستاده

ودرنهایت زودتر منم هُل داد و رفت داخل.

امیدوارم دیگه ازشَر انرژی منفی دادنش هاش،حسادت

ها،حسرت های بی خودش ،مقایسه کردن من با خودش

و هزار کوفت دیگه راحت شده باشم.

چون دفعه ی دیگه مسلما که رو مود نباشم نمی دونم

چی بهش خواهم گفت.😐