اولین بار که مصاحبه دکتری رد شده بودم

خیلی حس بدی داشتم

یه حس ناکافی بودن رسوب کرده بود ته قلبم

و داشت منو مثل خوره می خورد.

اینترویوئرم یکی از استادهایی بود که اگر بنویسم

سوالو سه بار خوند و هرسه بار از کنار دستیش پرسید

این سوال که معنی نداره؟ چون اشتباه می خوند!

اغراق نکردم.

در نهایت گفتم : من متوجه سوال هستم

(حتی نگفتم درست نمی خونید!)و توضیح دادم

ولی خوب رد شدم.

چون بَر خورده بهش و پایِ قویِ کمسیون بود.

همین فردو من چند سال بعد در یک جمعی دیدم!

و داشت درباره ی درست خواندن متون خارجی!!

صحبت می کرد.

و در انتهای جمله ش گفت: من در سمتی نشستم که

دانشجوها برام احترام قائلن.خوب میفهمَم.

خیلی خودمو نگه داشتم که نگم جز من!

چون احساس می کردم باید بهش یادآوری کنم

سر عدم توانایی شما در خوندن یه سوال ساده

من ریجکت شدم!

و همین باعث میشد عقده ای به نظر بیام!!!

ولی الان که دوباره در لینکدین برام نوتیف یک مقاله

دانشجویی اومد مدام با خودم میگم:

فرصتو رو از دست دادم.

مخصوصا که در مقاله ،نفر اول، اسم خودشو نوشته بازهم!!