362) بخش سوم، آسمانِ سرخ
چند وقت پیش ،شاید یک هفته یا ده روز قبل تر
از پستی که من گذاشتم اون دختر بلاگری
که درباره ش نوشته بودم یک استوری میذازه
از کامنت یکی از پست هاش.
آیدی طرفو می پوشونه ولی عکسشو نه!
عکس هم واضح نیست ولی خوب ما که می دونستیم کی هست.
کامنت این بود: حالا تو با این شرایطتت مگه مجبوری؟
(اشاره به پستی که با پای پروتز سرسره سوار شده)
این دختر بلاگر انگار چشمش خورده بود
به کامنت یکی از پست هاش
که چندین و چند ماه پیش(به سال حتی)
براش گذاشته شده !
اینو استوری کرده بود و نوشته بود:
داشتم می خندیدم ولی این کامنت دوباره خودِ الانمو یادم
آورد.تراپی لازم شدم.
همینو یکی از بچه هایی که نوشتم ما ارتباطمون حفظ شد
اسکرین شات می گیره و می فرسته توی گروه خودمون!
کامنت کی بود؟ درسته!
شاید این عجیب باشه !که هست ،از کجا به کجا رسید.
ولی عجیب تر و ناراحت کننده تر اینکه که
همین دختر هم مدرسه ای ما در دِی چهارصد و دو
دقیقا توی یک تصادف مشابه همیندختر بلاگر
در جاده ی هراز به همراه شوهر خواهرش فوت کرده!
این دختر بلاگر اصلا روحشم خبرنداره کامنت کی رو
استوری کرده!
ولی چیزی که منتشر کرد باعث شد ما تا مدت ها تاهمین
چند روز اخیر لااقل!
تمام پیام های در گروهمون در نهایت ختم بشه به :
ای وای از دلی که شکسته بشه و دستی که کوتاه هست!