مامانم همین الان زنگ زد فردا بریم ارامگاه.

فردا سال باباجونم هست(پدربزرگم)

گفتم‌ باشه ولی واقعیت، دوست ندارم برم!

و اگر نرم مامانم مجبورمیشه آژانس بگیره

تا مادر بزرگم رو ببره!

مادربزرگم قیامت میکنه که تو هفته ای که باباجونم

رو ازدست داد یه ر‌وز بهش سر نزنه!

انقدر میگه تا ببریمش.

چون او واکر داره، طول میکشه سوار بشه و مضطرب

میشه جلوی راننده .(خجالتیه)

و عواقب بعدش رو دیگه نگم.

مدل صحبتشم اینه: من الان پاهام همکاری نمیکنه وَاِلا

خودم میرفتم.


دلم نمیخواد برم چون یکی رو نزدیک باباجون خاک کردن

که دلم‌ ریش ریش میشه براش!

اصلا چشمَم بهش میفته هرآنچه این مدت تراپی شدم

برگشت داره انگار!

خلاصه به امواتم میخوای سر بزنی یه سر و هزار سودا!