531)

یاد یه چیزی افتادم یعنی یه وبلاگی دیدم

حس ششم دینگ دینگ!

اوایل وبلاگ نویسیم.

یه پسری بود به اسم محمد جواد.

اصلا این منو با وبلاگ نویسی اشنا کرد.

توی یاهو مسنجر.

لامردی بود.

خیلی اذیتم کرد بعدش.خیلی.

روانی خالص.

بعدها افتاد به دستو پام ببخشم. نبخشیدم.

هرچند اوی مرده بعدا می خواست ورود کنه نذاشتم

ولی خواستم شخصا بعد از 20 سال

از این تریبون استفاده کنم

که اگه خودتی ایشالله بمیری.

پ.ن: گمش کردم، بهتر لَجَن

530) از گذشته های دور

خیلی دوست دارم مثل گذشته های دور

چند تا دوست وبلاگ نویس

درست حسابی آقای دیگه هم داشته باشم.

خواننده،با شخصیت و چرت و پرت نگو!

ولی متاسفانه ندارم! یا گذری هستند

یا اگر هم نباشن در نهایت چرتو پرت میگن

و بعد یه مدت درحالی که از خودشون

وبلاگشون حالم بهم می خوره پرونده شونو می بندم

اینجا.

529) جونِ اضافه.

مامانم یه دخترعمو داره که 10 سال از من بزرگتره.

یعنی من 10 سالم بود اون 20 ساله ش میشد خوب.

بعد بهم میگفتن باید از خودت بزرگترو

محترمانه صدا کنی، میگفتن بهش بگو : رزا جون.

الان خودم تو یه سن و سالیم که اون "جون "آخرِ اسمش

سال هاست برداشته شده و دیگه این فاصله سنی

اون قدر نشون نمیده!

528)

یه اعترافی میخوام بکنم.

گاهی اوقات میگم ای کاش مجرد بودم

تا دهن یه سری رو صاف کنم.

مثال؟ برادر زنداییم.

527) بی محتوا

اسم بچه های این دوره واقعا دیگه داره عجیب میشه.

یونیشا دیگه یعنی چی آخه! محتوا نداره چرا!

یونیشا!!

526)  در اعماق قلبش برای من روشن است، که او از جای دیگری است!

امروز حالم از تمام روزهایی که گذشت بهتر بود.

و اینو تا حدودی مدیون فیزیوتراپم هستم.

واقعا داره مهره های گردنمو کتفمو ،دوشمو! به سمت

و سویی درمان میکنه که صبح از خواب پامیشم میگم

خدارو شکر!

خدا واقعا در این ایام مظلوم ترین حس دنیا درمن بود!

(ببخش که نادیده ت گرفته بودم. وقتی همیشه هستی و

هرجا حرف از دهنم خارج نشده هوامو داری!

تو رنج منو دیدی و سکوت نکردی!

در حالی که من هربار عصبی بهت پریدم و وقیحاته

گفتم حقته!منِ موجود خودخواه)

سرم کمتر سنگینه! و از ورزشم لذت می برم.مثل قدیما.

همین الان در وبلاگ پرنسس از انرژی خوب آدم ها خوندم.

فیزیو تراپم این شکلیه، یکم شبیه بی صورتکه و

شاید انرژی خوبی که ازش دریافت میکنم برای همینه.

به من میگه دخترِ همیشه سِت

واسه هرکسی اونجا یه اسم داره.

یه پسری هست که یه پاش قطع شده.

اسمش هست کوهِ اراده.

من و کوه اراده تو یک روز فیزیو میشیم .

اولین بار خیلی سعی کردم نگاهش نکنم

خودش یهو گفت نگاه کنی اشکال نداره ها!

و اینجوری دوست شدیم.

یه جوری شده اگه قبل و بعد از هم فیزیو بشیم می پرسیم

فلانی امروز اومد؟

(فقط یک کابین هست هرکی نیم ساعت خودشو منتظر

هست)

یه بار که همسرم اومده بود دنبالم کمکش کردیم سوار

ماشینش بشه.

دکتر فیزیوم رو واقعا دوست دارم

مطمئنم در جهانی موازی ما دوست

خیلی خوبی می شدیم فارغ از جنسیت.

یه بارم بهم گفت:

تو حس شوخ طبیعی خیلی خوبی داری منو میخندونی.

اینو زمانی گفت که طبق معمول یکشنبه ها فولدر اِبی پِلی

بود

و درحالی که داشت به گردم سوزن خشک میزد

زیر لب ریز می خوند.

بی هوا بهش گفتم : یکشنبه ها اِبی؟

نشنید!

گفت : چی؟

گفتم: یکشنبه ها اِبی رو خِرکش می کنین دو صدایی

بخونین؟

از ته دل خندید!

از ته دل!

525) سرم گیج می‌رود، و تاریکی زود هنگامی بر سرم آوار می شود!هر لحظه و هر لحظه...

حالمو هیچی خوب نمی کنه.

از بیرون ظاهرم خوب و آراسته اما از درون پاشیده.

صداها یادم نمیره.

بگرد بگرد، یادم نمیره.

اینجام نیست گفتن ها یادم نمیره.

من هیچی یادم نمیره.

انقدر که گفتم گور بابای بعضیا و ارتباطمو کامل قطع کردم.

زورم به موهام‌رسید و دوماه پیش کوتاه کردم.

جمله ی چقدر خوشگل شدی از ارایشگری که دیگه

قرار نیست ریخت کثیفشو ببینم هم بهم نچسبید،

حالم بهم زد ،بالا آوردم

و رفتم یه جا دیگه یه جور دیگه موهام کوتاهش کردم.

یه بار اوی مرده بهم گفته بود تو کَندن بلدی!

و باید اعتراف کنم دلم براش، برای تنها رفیق پسری

که چت میکردیم در یاهو مسنجر خیلی تنگ شده!

میخوام بهش بگم دیگه از ریشه زدن یک ارتباط رو

هم بلدم!

زنگ زدم بیا بریم بیرون حال و هوات عوض شه.

من میام دنبالت.

گفت نه من میخوام‌ برم مغازه اونجا فقط خوبه.

گفتم: بیا بریم به خدا بهتر میشی.

گفت: من دیگه خوبم نمیشم.چه بهتری!

524) شیخ علی خان

روابط و ادم های داخل اون رابطه گاهی خیلی عجیبن.

تا میای به آدمِ رابطه ی دوست هات عادت کنی

و قدمتش رو بالا ببری ،

کاپل ها دچار تنش و مشکل میشن و اون رابطه کات میشه.

بدی ماجرا ،شایدم خوبیش برای طرفین این هست که

تونستن سوگش رو پشت سر بذارن و رابطه ی جدیدی

شروع کنن.

اما برای منی که دوستِ آدم های اون رابطه بودم

خیلی سخته که اونا رو درکنار یکی دیگه ببینم.

هی باید مراقب باشم اسم اشتباهی به کار نبرم.

خودمو مشتاق معاشرت نشون بدم.

و جوری رفتار کنم که انگار اولین حالا که نه اما مهمترینِ

دوستامَن.

برای همین اینجوری میشم که شاه میبخشه

اما شیخ علی خان نه!

چند ماه پیش یکی از دوستانم از یک رابطه ی 12 ساله

اومد بیرون.اینکه چرا انقدر کش اومد بماند.

اما کات شدن درست در زمانی صورت گرفته که قرار بود

رسمی بشن.

پیشنهاد مشاور این بود که رسمی شدن کمکی برای حل

کردن تنش شکل گرفته بین خانواده ها نمی کنه

( توضیح در ادامه مطلب)

هرچی زودتر جدا بشن برای هردوشون بهتره و

اینکه شانس اشنایی با ادم جدید رو پیدا میکنن و از این

سردرگمی درمیان.

حالا یکی از ادم های این رابطه سوگش رو پشت سر

گذاشته و وارد رابطه ی جدیدی شده و ما قرار هست

در یک دورهمی دوستانه اون رو با فرد جدید ببینم.


حوصله ی جواب دادن ندارم ببخشید.

خوب شدم میام.

ادامه ی نوشته

523)

یک روز خواهی آمد و خواهی گفت :

دیدی چقدر دنیا بهم ریخت؟

به تو خواهم گفت: دنیا بهم نریخت،تو نبودی!

چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند.

زیباها آمدند...

آن ها چه می خواستند؟

در نهایت اما آن ها هم دنیا را پشت سر گذاشتند!

به نظر نمی آمد که بروند، نه؟

آن هایی که رفتند همه مثل شما بودند!


پ.ن : دارم کم کم به همه سر می زنم🌱

همه چی به ما ها نصف و نیمه ش می رسه.

ایضا اصلا هم نمی رسه!

از شادی بگیر تا نت.

سلام به آدم های نصف و نیمه.

سلام به هرکی که یک چشمش اشک بود یه

چشمش می خندید.

ما تاریکم. سردیم.