660) دهه هشتاد و نود
یه کافه ای هست تو شهرمون خیلی قشنگه.
و محیطش رو واقعا می پسندم،البته صبح ها!
روزایی که میرم پیاده روی
حوصله م بشه تاکسی می گیرم و تا اون کافه حتما میرم.
چرا میگم صبح ها؟ چون غروب ها،قشنگ دیگه جای من
نیست😂 نه جای من ،نه جای همسرم.
قشنگ همه تینیجر!
اصلا انگار سن و سالمون تو ذوق می زنه.
اینجوری که این پیرمرد و پیرزن کین بین ما.🧑🦳👨🦳
بخوام دقیق توضیح بدم.
ما یه با غروب رفتیم اونجا قشنگ حس کردیم
پدربزرگ مادربزرگ ایناییم
همه چیزای عجیب غریب سفارش میدادن
اون وقت من و همسرم!
او دمنوش و تهش من کاپوچینو😂😂
+نوشته شده در ⏰️12:36 به نویسندگی بَرگ 🍁
|