در راستای پست قبلم.

خیلی سال پیش 15 ,16 سال قبل مثلا.

که وبلاگ نویسی می کردم.

یه بار یکی تو همین نقطه ای که الان من ایستادم

(منظورم سن و سال و دیدگاهم نسبت به ادما و زندگی

هست! ) وبلاگ نویسی می کرد.

اسم وبلاگش یواشکی های یک زن شوهر دار بود.

وبلاگ من تو اون سال ها خیلی معروف بود

و او بیش ازمن!

بعد این زن هرچی می نوشت من دوست داشتم بخونم

ولی نمی دونستم چی باید بگم برای همین از هر ده تا

پست ،یکی کامنت میدادم.

و مطمینم او هم اینجوری بود: اخی بچه ...

ولی او برعکس برای هر جمله ی من کامنت داشت!

یه بار براش نوشتم :

من میفهمَم ها ولی نمی دونم چی بنویسم تو کامنت ها.

بهم گفت به خاطر تفاوت نسل ها و سن وساله تو

خیلی از من کوچیک تری حرف مشترکی باهام نداری.

الان من اینو در بعضی از بچه های وبلاگم

و وبلاگ کلا می بینم.

ادم های یک ماهه! نهایت دوماهه!

میدونید اون حرف مشترک،خیلی مهمه خیلی.

مرسی یواشکی های زن شوهر دار!

من خیلی چیزا همون موقع از تو یاد گرفتم.

تو یه بار بزرگترین راز زندگیتو به من گفتی.

امیدوارم زمین گذاشته باشیش.